حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود

  

اگه یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی 

 

 

تمام زندگیت

 

 

  

یه فیلم بوده اسمش رو چی

 

 

میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1398برچسب:زندگی,خشم,آرامش,طوفان,,ساعت 16:18 توسط &1900|


مترســـــــــــــك...!

اينقدر دستانت را باز نگه ندار...

كسي تورا در آغوش نخواهد گرفت...

ايستاده زيستن مرگ مي آورد....! 

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1398برچسب:مترسک,غم,نفرت,,ساعت 23:25 توسط &1900|


دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد


دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد


و بنگ آرامم نمي سازد دگر حشيش و گرس


باري بدن اندوه و خرامان است


دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم


فرياد بر گويم خدايي نيست!


خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد


خدا نيست


خدا هيچ است!


خدا پوچ است!


... خدا جسمي است بي معني!


"خدا يك لفظ شيرين است"


من اينك ناله ي ني را خدا خوانم


من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم


خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!


و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد پس بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟


چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟


"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"


خداوندا...


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟


چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟


شب است و ماه ميتابد


ستاره نقره مي باشد


و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه


من اما سرد و خاموشم


خداوندا...


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند


ولي من ديده ام


كه نامردان به از مردان


((از خون جوانها،كاخها ساختند))!


تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت


بر انسان حكم فرمايد


من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!


ولي من ديده ام


چشمان شهوت ران فرزندي


كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد!


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!


خداوندا...


اگر روزي ز عرش خود به زير آيي


لباس فقر پوشي


"غرورت را"


به زير پاي به هم ريزي


و
شب آهسته و خسته


تهي دست و زبان بسته


به سوي خانه باز آيي


زمين و آسمان را كفر ميگويي


نمي گويي!


خداوندا...


اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي


لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري


زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي!


خداوندا...


اگر با مردم آميزي


پس روزي ز پيشاني عرق ريزي


زمين وآسمان را كفر مي گويي


نمي گويي؟

نوشته شده در پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391,ساعت 16:29 توسط &1900|


 سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم
آخر از این همه دلگیری و غم می میرم
پرم از رنج و شکستن، ‌دل خوش سیری چند ؟
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم
هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد
بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم
تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها
اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم
بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه
روزگاریست که چون سایة بی تصویرم
دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند
دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم!

نوشته شده در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391,ساعت 16:31 توسط &1900|


رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می‌رسد
و تو به حال خود رها می‌شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگی‌ست
تو نمی‌توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آوازی بخوان!
این تنها کاری‌ست که از دست تو برمی‌آید،
آوازی بخوان!

نوشته شده در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391,ساعت 16:30 توسط &1900|


دیروز:

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه...


 

و اما امروز:

باز باران بی ترانه

با تمام بی کسی های شبانه

میخورد بر مرد تنها

میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمیدانم...نمیفهمم...

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمیفهمم...

کجای اشک یه بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟

نمیدانم...

نمیدانم چرا مردم نمیدانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

نمیفهمم کجای مرگ ما زیباست؟؟؟

یاد آرم روز باران را

یار آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

میدویدم زیر باران... از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان میداد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمیدانم کجای این لجن زیباست؟!!!

بشنو از من کودک من

پیش چشمم مرد فردا

" که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد"

خدا هم خوب میداند

که این عدل زمینی عدل کم دارد...

نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1391,ساعت 12:1 توسط &1900|


 

                                                روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر

یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر

من که چشمم خواب دریا دیده بود

عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر

هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است

سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر

لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد

تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر

بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست

از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر

مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و

بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1391,ساعت 11:59 توسط &1900|


در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند

 ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر میزند

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:38 توسط &1900|


زندگي در قلب من طوفان غم دارد ولي

 

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من

در سراشيبي که نامش زندگيست

 

با همه افتادگي ها مي روم

 

مي روم شايد که در دشتي بزرگ

بازيابم آنچه را گم كرده ام....

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:35 توسط &1900|


اینجا


 

 در دنیای من گرگها هم

 

 افسردگی مفرط گرفته اند.

 

 دیگر گوسفند نمی درند.
 

 

 

  به نی چوپان دل می سپارند و

 

 
گریه می کنند

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:33 توسط &1900|


مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست...؟

که شاید هم به جرم آن...

غریبی و جدایی هست...!

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:32 توسط &1900|


میگم خدا تو هم گرفتی مارو؟؟؟؟؟؟؟؟



چطوری انتظار داری از این امتحان به این سختی(زندگی) سربلند بیرون بیایم وقتی از قبلش هیچ


فرجه ای برامون قائل نشدی

 


نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:31 توسط &1900|


 

آدم های ساده را دوست دارم

 

همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارند

 

همان ها که برای همه لبخند دارند

 

همان ها که همیشه هستند

 

برای همه هستند

 

آدم های ساده را

 

باید مثل یک تابلوی نقاشی

 

ساعت ها تماشا کرد

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند . .

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:29 توسط &1900|


 

به شبهای دلم بنگر

 

ه این تنهایی تاریک

 

به سرمای ملال انگیز دستانم

 

به این رسوایی پنهان چشمانم

 

که من عمریست دلتنگم

 

که من مثل کلاغ قصه های بی سر انجام شبانگاهی بد آهنگم

 

به من رو کن

 

 تو ای چشمان مستت آتشی بر جان بی جانم

 

تو ای لبخند هایت خط بطلانی به سرمای زمستانم

 

بیا یک دم در این ظلمت کده من را تماشا کن

 

اگر دیدی که بر لب خنده دارم زود حاشا کن

 

من آن پنهان شده در پیله ی تنهایی خویشم

 

نه راهی مانده برگردم

 

نه راهی هست در پیشم

 

مرا دریاب ای لبهای سرخت باغ سیب مست

 

من آن تنهای سرگردان شبهایم

 

مرا آیا تو یادت هست ؟

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,ساعت 23:27 توسط &1900|


ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟

من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست!

من بمیرم یا بمانم که کسی دلتنگ نیست!

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391برچسب:نفرت,فلک,دنیا,زمین,ساعت 23:27 توسط &1900|



مطالب پيشين
» 1913
» 1911
» 1910
» 1909
» 1908
» 1907
» 1906
» 1905
» 1904
» 1903
» دیگه میلی به زندگی ندارم مردم از بس خود خوری کردم
» 1902
» 1901
» 1900
» حاصل عشق متر سک به کلاغ

Design By : Pars Skin